
سلام. 
اُمیدوارم که همیشه خُوش وُ خُرم باشید و هیچ وقت مثل من تنها نباشید.
مرا به خاطر غیبتم ببخشید. در این مدّت سعی کردم تا جایی که می توانم، جواب نظرات دوستان رو بدهم و به وبلاگهایی که update می شدند سر بزنم. اگر کوتاهی از جانب من بود، به بزرگواری خود ببخشید.

و امّا سرگذشتم در این چند ماه...
هنوز بیش از 50 ساعت از حضور «پنجره خیال» در دفتر تنهایی ام نمی گذشت که گذر باد زمانه و نفس مرگبارِ روزگار شمع زندگیم را خاموش کرد. برای چندمین بار گفته ی ستاره ها بهم ثابت شد.
نه برای یک بار بلکه برای چندین و چندبار ... .

و امّا من ...
هنوزم که هنوزه، وقتی که ساعت به ده میرسه، به سوی پنجره میروم.
هنوزم انتظار و چشمهای خیسم، تنها همدمانم هستند.
هنوز هم طاقت دوریشو ندارم و دائم بی تابی میکنم ...
...
... ولی از گذر این شبها چیزی به جزء حسرت نصیبم نشد.


« حسرت عشق »
رفتی و تدبیر روزگار مونده واسم
می دونم جز تو هیچکی نمی مونه واسم
کاش یه لحظه، یه جا، یه دلخوشی
امّا همه رو سوزندی، چیزی نمونده واسم
هر چی دیدی و ندیدی از روی سادگیم بود
تو رفتی و یاد روزگار تلخ مـونده واسم
یه روز از روی سادگیم داد میزنم
بیا جز تو هیچکی نمی مونه واسم
ورق ورق پشت سرهم سیاه میشه
خاطره نیست، یه مشت غصّه مونده واسم
می خوام واست داد بزنم تو کوچه ها
میگم فریاد وُ هنجره ای نمونده واسم
بس که تو این روزگار لعنتی
شیون زدم، جز تو هیچکی نمی مونه واسم
رفتی امّا بدون اینو عزیزم
قیامتم سر بیـاد، باز عزیزترینی واسم
برو ولی اینو بدون تا همیشه
حسرت عشق تو می مونه واسم
رفتی ولی ای کاش بدونی
که جز تو هیچکی نمی مونه واسم
Lonely


و امّا یه عکس جالب تو آرشیوم پیدا کردم، حیفم اومد اونو به شما نشون ندم.

من رو از نظرات خود بی بهره نسازید.
تا بعد خدا پشت و پناهتان Lonely