تبليغاتX
تنهایی یه عاشق
کاش زندگی به حکم جبر روزگار ورق نمی خورد

«شوق باران»

یادمه بارون که میومد بدو بدو می اومدی سره پنجره. می دونستم بارون رو دوست داری. می دونستی که من هم بارون رو دوست دارم. وقتی بوی خاک خیس به مشامم میرسید لذت می بردم. تو هم که سره پنجره  بودی، دیگه از خدا باید چی میخواستم؟ نه تو دلت میومد که بری، نه من دلم میومد

که چشم از نگاهت بکنم...

 

خدایا ...خدایا

پس چی شد

چی شد آن روزی که تو به شوق باران و...!!!

دل ندادی و نیامدی ...

مگه دیگه بارونُ دوست نداشتی...

مگه میشه...

تو و نیومدن

ولی شد به خدا شد

نفهمیدم چه طور و چه گونه ولی شد

و رسید آن روز که من تنها به استقبال باران رفتم

ساعتها به تماشای باران نشستم ولی ته دلم رازی نبود

میدونی چرا؟

نبودی که رازی نبود...

و تو حتی برای یک لحظه هم نیامدی

حال نیز به انتظارت نشستم،  ولی اینبار...

بارانی نیست که...

این اشکهای من است که کوچه را تر کرده!!!

 

کاش زندگی به حکم جبر روزگار ورق نمی خورد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/22ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط Lonely  | 

«حسرت نگاهت»

می گذاری از کنار من

              بی آنکه نگاهت متوجه ام شود

دور نیست

روزگاری که نگاهت به انتظارم می نشست

بسته شدن در، کنار رفتن از لبه پنجره و یا ...

اینها بود که نگاهت را ...

از من قظع می شد

کاش یادت بیاید روزهایی که

نگاهمان با رد شدن از کنار یکدیگر از هم دل می کند

و دل به فردایی نو می داد

کاش یادت بیاید شبهایی که

به اُمید نگاهی دل به لب پنجره می بستیم

و به یاد طلوعی دیگر دل به شب می دادیم

ولی افسوس...

آه افسوس...

که رفت گذشته ها

و من نفهمیدم چه شد

 آن روزی که تو نگاه از چشمانم

بریــــــــدی

چه شد آن شبی که دل

از پنجره گسستی

و حال مرا به این غربت نشینی گرفتار کردی

کاش می دانستم به کدامین گناه باید بسوزم

 

 

مرا از یاد خواهی برد یا نه ... ؟

نمی دانم؟

ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/06ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط Lonely  | 

 

جدیدترین کد آهنگ