«تنهاترین تنها»
تابستان بود و آرمشی که خورشید در غروب خود به آسمان داده بود و گلی تنها در باغچه ای تنهاتر از خود ونگاهی خیره به آفتابی از جنس تکبر .
آفتابگردانی که در تاریخ وفای خود را به آفتاب زیبا و پر نور نشان داده ولی چه بی وفا آن بی احساس که از پس واژهای غرور و تعصب چه جنایتها که در حق آن از خود بی خود نکرد .
آفتاب بی محبت امروز هم نیز دل به ابر تیره ( این سنگدل در رهگذر های عشق ) داد تا لحظه دیدار خود را از آن تنها ترین تنها بگیرد و آن لحظه که آن بی رحم در تنگنای اندک وکوچک غروب خود، دل از ابر می کند و خود رو نمایان می کند، بیچاره گل تنها کـه بـه خـود مـی گـویـد نـبایـد این لحظه را از دست بدهم وبه آن بی عاطفه خیره می شود...
ولی أفسوس آه أفسوس، ای کاش ... ، آی کاش می دانست این بی دل، که آن بی دل در فکر نقشهء تازه ای برای فردایش است !!!
ومن آن تنهاترین تنها آفتابگردانِ از خود بی خودِ بی دل، که اندک اندک باورم به یقین خواهد رسید، که بی آفتاب می مانم !!!!
کاش آفتابم می دانست عشق چیست !!!!! lonely

خوشبختی
می دونید وقتی دیدمش یه آرزو کردم . آرزو کردم که خوشبختش کنم.
وقتی دیدم رفت و بادیگری یکی شد گفتم: حرف آخرم. آرزوی خوشبختیشه....
مــی دونـی ایـن بـود آرزوم بـــرای تــو
کــه بـا مـن خــوشـبـخـت بشــی تــو
حــالا فــقـط بـگم حـرف آخـــرم رو
الهی که با اون خـوشبـخت باشـی تـو
منم تنها میشینم دعا میکنم یه گوشه
تـا هـمـیـشه واسـه خـوشبـخـتـی تــو
کــه یـه وقــت خـدا جـونـم نـگـه کـــه
پـــس چـــــی شــــد اون آرزوی تــو Lonely